تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم!!...
فرشته ی من !...درسته بت من مثل خدای تو نمی شه؛ اما... «اما خدای منه»!!...
...
جوانه ی شور مرا دریاب ، نورسته ی زود آشنا ! ...
از دالان های تنگ و تاریک که می گذری ، بوی خون می شنوی ؛ بوی خون چهارپایان نا فهم را ... ."عاشورایت را با خون چه چیزها برای خود تداعی می کنند !! "...
حسینت بی سر شد و سر از گوسفند و گاو می برند ؟ وجه تشابه چیست ؟ جز این است که جرأت قطع سر خود ــ و قطع دلبستگی های خود ــ را توانشان نیست ؟؟ پاسخ ده ...
افسوس می خورم ... عاشورایت را با خون چه چیزها برای خود تداعی می کنیم ...
" چشمانت را به عمق نگاهم که بیندوزی ، کلامم را ــ شاید ــ بهتر دریابی "...
...
داره بارون میاد ولی حتی اونم نمی تونه افکار مغشوش و ذهن پریشون منو شستشو بده ...خیلی وقته که دارم با خودم کلنجار میرم .در دل غوغایی و به ظاهر هیچ ...
نمی دونم ...نمی دونم چرا به اینجا کشیده شدم .فکر نمی کنم که بد شروع کرده باشم .شاید مثل همیشه اشتباه فکر کردم ...دیگه نمی نویسم .فکر می کردم نوشتن تسکینم بده ولی حالا می بینم که نوشتن فقط برام ایجاد مسئولیت کرده .می خوام رها بشم از همه اونایی که گفتن بی مرامم و اونارو یادم رفته و اونایی که نگفتن ولی سکوتشون از صدتا فحش برام تلخ تر بود ...دیگه نمی نویسم ...
اول که شروع کردم هیچی نبودم ولی کم کم اوج گرفتم .اون قدر اوج گرفتم که تونستم برای نوشته هام کلی خواننده پیدا کنم .ولی از اونجایی که هر فرازی یه نشیبی داره منم افتادم تو جاده ی سراشیبی ...دیگه کسی پیگیر نوشته های گاه و بی گاهم نبود ...
دیگه نمی نویسم ...
می خوام از همه دوستای عزیزم که به برکت وبلاگم باهاشون آشنا شدم معذرت خواهی بکنم که چند ماهی میشه که به یک وبلاگم حتی سر نزدم .می خوام بگم که گرفتاریای بی حد و حساب این فرصت رو ازم گرفت و صد البته بی حوصلگی خودم و غریبه شدنم با دنیای وبلاگها .نمی دونم دوستای قدیمیم حتی این نوشته رو می خونن یا نه .به هر حال :
رضای عزیز که بابت بدقولیام حسابی شرمنده تم .باور کن من مدت هاست که به هیچ وبلاگی سر نزدم و مطمئن باش که اگه دوباره برگردم حتما بهت سر می زنم چون واقعا از نوشته هات لذت می برم ...
داداش آیدین دیدی در وبلاگ منم بلاخره تخته شد؟خیلی وقته ازت بی خبرم .نه به وبلاگ من سر می زنی آی دی ات هم که خلاص ...نمی دونم دوباره نوشتنو شروع کردی یا نه .ولی خوشحال می شم که تخته های در وبلاگتو بکنی و بچسبی به نوشتن .تو این دنیای یخ زده نوشته های آدمایی مثل تو من و امثال منو گرم می کنه ...
آقا جلال نوشته آخرت (یعنی آخرین متنی که ازت خوندم ) خیلی منو نگرانت کرده .نمی دونم بعد اون متن نا امیدی مطلب جدیدی نوشتی یا نه ولی اون متنت توی من تأثیر زیادی گذاشت .نمی تونم نصیحتت کنم که از این روزگار نا امید نباشی چون خودم سرخورده دنیا و سر دسته نا امیدام .ولی به فکر فرشته همخونه ت هم باش .اگه من فقط در قبال خودم مسئولم ولی تو مسئولیت سنگین تری داری پس سعی کن که از پس مشکلات جامعه و بازیای روزگار بر بیای ...
جوجه کوچولو بلاخره عاقبتت به کجا کشید . حال تپل چطوره ؟دلم خیلی برای نوشته های ساده و صمیمی تو تنگ شده .من همیشه جمله ی آخر پستاتو خیلی دوست دارم :برام دعا کنین که بتونم ادامه بدم ...
باران عزیز از پس سد کنکور بر اومدی یا نه ؟اگه آره که دمت گرم اگه هم نه هیچ غصه نخور مگه ما که دانشگاه قبول شدیم چه گلی به سرمون زدیم که تو نزدی ؟ راستی جای اثر جرم (آبله مرغون بود یا سرخک ؟) از صورتت رفته ؟ ...
حسین جان چه خبر ؟هنوزم به همون قشنگی می نویسی ؟من که هنوز شرمنده ی تعریفای الکی تو از نوشته هامم ...
ناخدای خلیج فارس ...من هنوزم نتونستم از قسمت سوم به بعد داستان ستاره تو رو (اگه اسمشو درست گفته باشم ) بخونم .به خدا شرمنده تم .قرار بود وبلاگتو واگذار کنی و از این حرفا .امیدوارم این کارو نکرده باشی ...
سهیل عزیز هنوزم داستان می نویسی ؟ قلم خیلی گیرایی داری قدر این موهبتو بدون ...
البرز جان تو در چه حالی ؟همیشه وقتی پست جدیدی می نوشتی برام کامنت می ذاشتی .ولی خیلی وقته که هر از گاهی که به وبلاگم سر می زنم خبری از کامنتات نمی بینم .تو رو خدا نگو که تو هم نوشتنو گذاشتی کنار .تو رو خدا این قدرم بین روحیه و نا امیدی در نوسان نباش .سعی کن در امیدواری به زندگی ثابت قدم باشی ...
مهرنوش جان خیلی وقته وصعیت تو رو پی گیری نکردم . بلاخره چی کردی .هدیه ی کوچولوی از خدا رسیده ات رو نگه داشتی یا اونو هم قربونی بازی زندگی کردی ؟ از اوضاع درس و دانشگاهت چه خبر ؟
نتهاترین تنهای سرزمین تنهایی عزیز و به عبارتی نویسنده ی قشنگ ترین نوشته ها . همیشه نوشته هاتو در دل تحسین کردم و به شیوایی قلمت غبطه خوردم .تو رو خدا هیچ وقت نوشتنو کنار نذار نوشته هات آدمایی مثل منو خیلی آروم می کنن ...
حامد جان از آخرین بارهایی که به وبلاگت سر زدم خبری ازت نبود .تا مدت ها هم ازت خبری نبود هیچ پست جدیدی ننوشته بودی و من چندین بار برای پست آخرت کامنت گذاشتم . امیدوارم تا حالا دوباره برگشته باشی ...
امین جان اخبار جدید چی داری ؟من همیشه خبراتو پی گیری می کردم .دستت درد نکنه که همیشه با خبرای داغت ما رو از اخبار روز مطلع می کنی ...
...
و هزار و یک تشکر دیگه از همه اونایی که به تازگی با دنیای وبلاگ من آشنا شدن و برام کامنت گذاشتن و معذرت خواهی از این عزیزان که من وقت نکردم به وبلاگ هیچ کدوم از این دوستای جدیدم سر بزنم ... به همگی قول می دم که اگه یه زمانی با دنیای وبلاگا آشتی کردم به همه تون سر بزنم و از سیر تا پیاز وبلاگتونو بخونم ...
برام دعا کنید که بتونم یه روزی دوباره با خدام برگردم ...
گر تو آن گم کرده ام باشی ...
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ...
با همه داشته ها و " نداشته هایش " خداحافظی کرد ... می بایست می رفت ، نه ...بهتر است گفت که باید برمی گشت ... دوران اقامتش بسر آمده بود و باید بازمی گشت ... باز می گشت بدون هیچ تحولی از درون نسبت به زمانی که آمده بود ، غریبه آمده بود و غریبه تر باز می گشت ...
باز می گشت بدون ...باز می گشت بدون ... باز می گشت بدون ... اما هرچه بود شاد باز می گشت ، شاد شاد باز می گشت ...
" توقع احمقانه ای ست از پرنده ی اسیر در قفس پرواز را خواستن "
پرنده اسیر فقط به آزادی می اندیشد ، ولو در آسمان عقاب های بزرگ و بازهای تیز ... فقط به پرواز می اندیشد ...
تنها به رفتن می اندیشید ، بدون ... بدون ... و بدون هیچ ره توشه ای هرچند به اندازه ذره ای ...
تنها به رفتن...
به همان سختی که با درد ماندن کنار آمده بود ، درد دل کندن فرا گرفت ؛ " دل کندن از همه چیزهایی که دوست داشت و نداشت و همه چیزهایی که نداشت و دوست داشت "...
عادت شب بخیر گفتن را برای همیشه در دلش کشته بود ، زیرا ممکن بود خوش بودن شب کسی در پهنه هستی بسته به بودن او می بود ... تنها "ممکن بود " ؛ اما او هرگز احتمالات را از نظر دور نمی داشت ... نمی خواست تنها با بکار بردن یک واژه خدایش را شرمنده یکی از دو بنده اش کند ... همان را که بخشنده مهربان است ، همانی که ...
با همه داشته ها و " نداشته هایش " خداحافظی کرد ... حالا می فهمید که تنها به او احتیاج دارد و نه به هیچ کدام از آنانی که تاکنون گرداگردش بودند ... تنها به او ... همانی که ...
" خدا بی نیاز بود و او خدای نیاز "
نیاز مبرم به یکایک لبهایی که معصومانه برایش طلب آمرزش کنند ... که رفتنش را فراموش نکنند و با زبان دل و زبان جان بکوشند در بهبود احوالش در سرمنزل جدید ، چه او بسیار سیاه است ، بسیار سیاه ... .
بسیار سیاه .....
... مگر ماندن چقدر سخت است
که می خواهی پر پرواز ؟؟ ...
" اکرم"
خدايم كه آفريد ، نخواست بخشيدنم صبر شنيدن ناله هاي سوگواران از دست داده را ...
سنگي كه شدنش را خواستم ، اصالت ديگر همنوعانش را دانستن نتوانست ...
نتوانسته بودم همچون دختركان غافل از مرگ مادر بزرگ ، شادمانه به رقص و پايكوبي پرداختن ، نتوانسته بودم تپش نا منظم قلب مادر بزرگ را ناديده گرفتن ، نتوانسته بودم در بي قراري دم نزدن و نه از پاسخ سؤال بي جوابم گذشتن را توانستن : هميشه خدايم ؛ به كدامين صبر خواهم توانست كشيدن بار از دست دادن را به روي شانه هاي ناتوان خويش ؟
خدايم به گونه اي آفريده بود كه ديدگانم ، تاب از دست دادن دلبستگان را نتوانست ديدن ...
و هم او كه به اول بار مرا بساخت ، چنين اراده نمود مرا از نو بنا كردن ... و هم او در دلم خلوتي بپا ساخت و در خلوت دل با من به گفتگو پرداخت : هر لحظه قلمت را با نامم تطهير داده اي ، هر لحظه با زبان دل خدا خدا كرده اي و بر صفحه جان نامم را حكاكي نموده اي ، در عام و خاص بندگيت را به تجلي كشيده اي ، براي هر شنونده شاكريت به درگاهم را ديكته كرده و از محبتت جانم را ، خضوعت درگاهم را و تشويشت مقامم را دم زده اي ... چگونه حقيقت مرگ عزيزانت را تاب نتواني آوردن ؟ چگونه به رحمت من آفريدگار ، اطمينان نتواني حاصل كردن ؟چگونه مرا خواسته اي ، در حاليكه هنوز مرا نپذيرفته اي ؟ چگونه از اقتدارم در هراسي ، در حاليكه خشم و لطفم را ، قهر و رحمتم را هنوز با خشم و قهر و لطف و رحمت زمينيان مي سنجي ؟ چگونه تواني هم اكنون اعتماد مرا به خويش جلب كردن و شريك شدن در اين راز با من ؟
قدرت پاسخ دادن را در خود نديدم ، بهتر ديدم خاموش مانم و دست به گريبان زبان دلم باشم كه اين چنين مأموريت ها تنها از عهده او تواند بر آيد ...
و خدايم كه نهان از هر دروني ست با حوصله به سخنان دل من گوش سپرد و چه راحت قولش را پذيرفت و مرا محرم راز خود نمود :
خوب دانم كه تحمل اين مصيبت را نتواني داشت ، دانم كه حتي تصور ضجه به سوگ نشستگان آشفته ات مي سازد ، همه را نيك مي دانم ...اما آيا تو باور خواهي كرد كه تو هرگز به ماتم عزيز بيمارت ــ تنها اين عزيز بيمارت !! ــ نخواهي نشست ؟ به آن اندازه به قدرتم ايمان داري كه بداني دز چنان لحظه اي تو در نزد من نشسته و بر آني كه به پيشوازش رفته و راه منزل را به او نشان دهي ؟ اطمينان خواهي آورد كه پيش از آن كه پذيراي او شوم ، تو را ميهمان منزل خود خواهم نمود ؟؟
باز زبان جسمم از پاسخ عاجز بود ، اين بار نه به دليل اينكه سخنان دلم تأثير گذارتر مي نمود ، اين بار از اداي پاسخ مثبت به سؤال او درمانده بودم ، نمي توانستم اعتماد به اينكه من 19توانم در ميدان مسابقه گوي سبقت را از چنين عدد سنگيني بگيرم ، نمي توانستم پذيرش اين سخن را با ياد آوري صحنه هاي دلخراش گاه و بيگاه كه همه را به ياد جامه مشكي فردا روز مي انداخت ، نمي توانستم لحظه هاي سختي را كه آن قلب بيمار تا سر منزل خدا مي رفت و باز مي گشت تنها با دل خوشي به يك سخن به شيريني مبدل نمايم ...مي دانستم ؛ او خدا بود و وعده هايش همه درست ، اما ... اين بار نيز خدا حرف دل مرا ــ كه با زبان جسمم همخواني داشت ــ به وضوح شنيد : فقط كافي ست كه به من و به حرفم ايمان داشته باشي ، قدري به من اعتماد كن ...
خدايم را مي دانستم و در حد توانم شناخته بودمش ، پس به وعده اش ايمان آورده و قاطع تر از گذشته او را پرستيدم . عزيز بيمارم بهبود گاه و بي گاه مي يافت و من همچون گذشته سرحال ... حقيقت ظاهري را به كناري گمارده و اعتقاد يافتم "به قلب سالمي كه روزي ناگهان و بي هيچ نقصي ــ فقط با اراده خدا ــ براي هميشه به خواب مي رود ..."
...
به پيشواز خدا مي رفتم ؛ به كلبه محقر او دعوت شده بودم انگار ... در بيكرانه آسمان ، در دور آباد زمين ...كوله باري مي بايست تا همسفر باشد مرا در مسير صعب العبور خانه خدا ... از مدت ها قبل تدارك سفرم را ديده بودم و برايش بسيار نقشه ها در سر پرورانيده ...
خوبي هاي دنياي مادي صاحب خانه را در كوله بزرگم ريختم ... مي خواستم سوگلي اش شوم ... و راهي كلبه اش شدم ... به پيشواز خدا مي رفتم گويي ... تمام زيبايي هاي دنيا را از صاحبانشان تصاحب و به روي شانه خود حمل كردم : آرامش شب را ، زيبايي طلوع را ، سر سبزي بهاران را ، رنگارنگي پاييزان را ، نغمه هزار دستان را ، شكوه طاووس را ، آبي اقيانوس را ، ...
" به كجا چنين شتابان ؟؟ "
... و از خود چه تحفه اي براي صاحب خانه كنار گذاشته اي ، اي دزد زيبايي ها ؟؟ ...
ــ آخر من چه دارم جز قلمي كه روز و شام مدح خداي را به روي كاغذ پياده مي كند ؟ با چه رويي توانم گذاردن آن در كوله ام و تقديم آن به پادشاه زيبايي ها ؟؟ قلم حقير من به چه كار آيد در مقابل اين چنين زيبايي هايي ؟؟ نه ...حمل آن نتوانم كرد ...
...
قعر زمينش را در نورديدم ... و توشه نيكم روي شانه هاي شكننده ام سنگيني مي كرد ، ناچار به بر سر راه گذاشتن زيبايي طلوع گشتم ؛ " قدري خود را سبك تر يافتم " ... سطح زمينش پشت سر نهادم ... و توشه نيكم روي شانه هاي شكننده ام سنگيني مي كرد ، به ناچار آرامش شب را از كوله ام خارج كرده و در بيابان رهايش كردم ؛ " قدري خود را سبك تر يافتم " ...
وارد آسمانش شدم ، سنگيني توشه ام مانع از آن بود كه توانم قدم از قدمي بردارم ... با هر يك گام چندين گام به عقب بر مي گشتم ... بدن نحيفم زير سنگيني كوله در فضا معلق بود ... سنگيني توشه ام مرا از راه اصلي منحرف مي ساخت ... به ناچار سبزي بهاران را از آسمان به سوي زمين پرتاب كردم و " قدري خود را سبك تر يافتم " ...
به تدريج سوزانندگي خورشيد را بر تن خود احساس كردم ... حرارت آن هر لحظه بيشتر مي شد و سراپايم را غرق از قطره هاي درشت عرق مي ساخت ...توان رفتن از من رميده بود اين بار ... چگونه خواهم توانست از نقره داغ خورشيد به باغ رحمت خدا رسيدن ؟؟ چگونه خواهم توانست رهايي از چنگال خورشيد را ؟؟؟
نا اميدانه در كوله ام به دنبال علاجي گشتم ؛ با دستانم برگ هاي رنگارنگ پاييزان را لمس كردم ... چاره اي نبود ؛ " پادشاه فصل ها " را از كوله بيرون آورده و به سمت خورشيد سوزان پرتاب كردم ، خورشيد هديه ام را بپذيرفت و چون طعمه اي به چنگال كشيد ؛ من مجالي براي رهايي از آتش سركش او يافتم و " قدري خود را سبك تر يافتم " ...
ماه ها و ماه ها اين چنين گذشت ... و من همچنان درمانده و نالان به پيش مي رفتم و هر لحظه خود را سبك تر مي يافتم ... به پيشواز خدا مي رفتم ...
و ماه ها و ماه ها بدين سان سپري شد ...
...
به پرتگاه آخر رسيده بودم ...پشت آن پيچ ، كلبه خدا به آساني قابل رؤيت بود ... پيچ آخر را هم در نورديدم ؛ " چه سبك پيچ آخر را در نورديدم !!"
و چه سبك به پشت در چوبي كلبه اش رسيدم ... " توان گفتن از من رميده بود اين بار " ...با هيجان ضربه اي به در كوچك كلبه نواختم ...
ــ اي زيبنده پادشاهي ؛ بگشاي در ...
ــ ...
ــ از راهي بسي دور آمده ام ...
ــ ...
ــ مهمان دعوت شده توام ، در خاطر نيست تو را ؟؟...
ــ ...
لحظه اي مستأصل شدم ، به ياد كوله بار مملؤ از نيكي خويش افتادم ... از كودكي در گوشم خوانده بودند كه خدا زيباست ... كه خدا زيبايي ها را دوست مي دارد ... مي بايست ره توشه نيك تصاحبي ام !! را به او نشان مي دادم ... "مي خواستم سوگلي اش شوم "...
هيجان زده دست در كوله ام كردم ؛ ولي دستم از لمس هيچ ــ حتي ــ در آن عاجز ماند ... دو باره چنين كردم و سه باره ... صد باره ... به ياد آوردم كه همه خوبي ها را در راه ، فداي رسيدن به مقصد كرده ام ...
درمانده ، نالان و عاجز شدم ... گريان كنار در كلبه اش به زمين نشستم ، در تاري و مبهمي پرده اشك كاغذي را روي زمين ديدم : " مدتي ديگر باز مي گردم ، برايم يادداشتي بگذار تا پس از بازگشت ، به كارت رسيدگي كنم "...
...
و من شكستم ... و من با درماندگي فقط گريستن را توانستن ...
" به كدامين قلم پاهاي تاول زده ام را به تو نشان دادن خواهم توانست ؟؟؟؟؟؟؟ "
... اميد با تو نشستن
تلاش بي ثمري بود
چه ،
كوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روي سينه دريا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن ،
و همچو كوفتن آب بود در هاون ...
برخيز و خواب را ...
برخيز و باز روشني آفتاب را ...![]()
مزن از عشق دم ؛ تا زماني كه خدايم بيگانه مي نمايدت ... مگو از شدت
آشنايي ات خدايم را ؛ تا زماني كه نمي يابي اعتقاداتم را ... مده به راهم جانت را
؛ تا زماني كه نرفته اي راهم را ، تا زماني كه در نيافته اي روحم را ، تا زماني كه
نفهميده اي خدايم را ، تا زماني كه نشنيده اي تمنايم را ... تا آن دم كه استنشاق
نكرده اي هوايم را ...
مخواه مرا ، مادامي كه نخواسته اي اعتقاداتم ... مپسند مرا ، مادامي كه پسند
نكرده اي ارزش هايم ... مخوان مرا ، مادامي كه نخوانده اي خدايم ...
درياب مرا كه به چه اندازه بي تاب اويم و اين چنين بي تابم باش ... بنگر پرواز
روحم را كه به سوي او اوج برداشته و چنين به سويم پرواز كن ...
" بخواه مرا به آن اندازه كه او را مي خواهم ، به آن اندازه كه او را مي خواهي ،
به آن اندازه كه تو را مي خواهم "
...
در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست دارم (.....)![]()
سر در گمي ... در هراس مي زيي و با آن هم زنده اي ..."در هراس زيستن و با آن ماندن
"چه شكوهي دارد !!!
دلهره داري و به راه نمي رسي ، مي رسي به راه و دلهره داري ... چگونه زيستن خواهي
توانست ؟؟؟
عشق پيش مي خوانتت ، مي ترسي و دل به آن مي سپري ؟وحشت نمي كني و از آن مي
گريزي ؟؟؟
چگونه زيستن خواهي توانست ؟؟؟...
چگونه تواني عشق را سركوب كردن و خم به ابرو نياوردن ؟ چگونه تواني زنداني دلي كه
هواي عشق در سر دارد ؟
به كدامين گناه عشق را به عقب مي راني ؟؟؟
در هراس مي زيي و با آن هم زنده اي ...در عشق مي نگري و به نفرت مي انديشي ، به
زيبايي ها نظر مي كني و زشتي سراپايت را مي گيرد ...
چگونه زيستن خواهي توانست ؟؟؟
مورد عنايت پروردگارت قرار مي گيري و به لطفش مظنوني ، او را شاكري و به قدرت
انتقامش هم واقف ...
" هم از اوست بهترين هديه زندگيت و هم به دست اوست به باد هوا دادنش "
چگونه زيستن خواهي توانست ؟؟؟
رضا در رضايش داري و مي انديشي به آن دم كه به كفرش بر خواهي خواست ؟؟ مطيع
فرمانش مي شوي و هر لحظه در آن دمي كه بر عليه ش به پا خيزي ؟؟؟
به اميد زنده اي و با عشق مي ميري ؟ چگونه تواني زنداني دلي كه هواي عشق در سر
دارد ؟؟
در پشت پرده ديدگانت چه پنهان كرده اي كه عشق قدرت ديدن آن را نتواند ... چه سري است
در حنجره ات كه كه راه خروج از سينه را نمي داند ؟...
بپا خيز ... چگونه زيستن خواهي توانست ؟؟؟
چگونه نگاهت را شبانه روز به روزنه هاي قهر خدا دوخته اي و درهاي بلند رحمتش را نمي
بيني ؟؟ چگونه روز و شام نام خداي قهار را به نغمه مي خواني و لحظه اي از خداوند رحيم
ياد نمي كني ...
" با كدامين ترازو به سنجش پروردگارت برخاسته اي كه كفه اي بر كفه ديگر سنگيني
مي كند؟؟ "
چرا ترازويي چون ترازوي خود او را كنار گذاشتن و به ترازوهاي زميني اكتفا كردن ؟؟ چرا
چون خود او عادل نتواني بودن ؟؟؟
بپا خيز ... چگونه زيستن خواهي توانست ؟؟؟
چگونه تواني عشق را سركوب كردن و خم به ابرو نياوردن ؟ چگونه تواني زنداني دلي كه
هواي عشق در سر دارد ؟
چرا در شادي زيستن و با غم هم آغوش بودن ؟ چرا رحمت خدا را آشكارا درك كردن و از
خشمش در هراس بودن ؟؟؟
مگر از حقيقت عشق نا آگاهي ؟ مگر مصلحت پروردگارت را به باد فراموشي ها سپرده اي ؟
مگر در آفرينش او ذره اي به عبث يافته اي ؟؟؟
به كدامين قانون ، عشق مي بايد خلق شده و به جاي اميد ، هراس را در دل ها پرورش دهد؟
كدامين موهبتي را سراغ داري فراتر از عشق ؟ كدام نزديكي همچون عشق خواهد توانست
پيوند دادن ؟؟؟
بپا خيز ... چگونه زيستن خواهي توانست ؟؟؟
اگر عشق منبع خير است ، چگونه در راهش جان دادن، شر خواهد توانست بودن ؟
بپا خيز ...
نمي دانستي مگر خداوند شكنجه نمي كند عاشقي را كه در راه بزرگترين موهبتش ــ عشق
ــ جان فنا كند ؟؟؟
بپا خيز ...![]()